سام سام، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

پسر یکی یه دونه ی ما

اومديم تبريز

عزيزم چند روزه كه زياد وقت نكردم بيام و واست مطلب بزارم.نميدونم اين روزها هم وقت ميشه تا عكساي خوشگلت رو بزارم يا نه.الان زود اومدم اينارو واست بنويسم وبرم. 24 خرداد مامان جون و باباجون و ماماني(مامان مامان جون) رفتن مكه و 6 تير به سلامتي برگشتن . آنا جون و دايي امين هم به خاطر برگشتن مامان جون اينا  3 تير اومده بودن مشهد و چند روز پيشمون بودن.1شنبه ميخواستن برگردن تبريز كه من و تو رو هم باخودشون آوردن.يه كوپه قطار گرفتيم و با هم اومديم تبريز.ديروز رسيديم اينجا خيلي وقت بود كه تبريز نيومده بوديم عزيزم از بعد عيد ديگه نيومده بوديم خيلي دلمون واسه همه تنگ شده بود.از وقتي رسيديم اينجا من تو رو كمتر بغل ميكنم آخه همه تو رو بغل ميكنن و باه...
13 تير 1391

مسافرت شمال

بالاخره قندعسلمونو بردیم دریا. عزیزم چند روز پیش (17/3/1391) یه سفری به شمال رفتیم و با حضور تو خیلی بهمون خوش گذشت. این اولین مسافرتی بود که با تو رفتیم البته تبریز رفتنامونو  به حساب مسافرت نمیزارم اونجا خونه خودمونه مسافرت حساب نمیشه. خیلی پسمل خوبی هستی اصلا تو راه اذیتمون نکردی و بیشتر راه رو خواب بودی.تو این عکس در راه شمالیم تو دراز کشیدی و با من بازی میکنی. اینجا هم سرتو گذاشتم رو پای خودم و با موهات بازی کردم تا خوابت برد خیلی خوشم میاد وقتی اینجوری روی پام خوابت میبره. رفتیم بابلسر و یه ویلا رو به دریا گرفتیم کمی استراحت کردیم و بعدش رفتیم لب دریا یه دوری زدیم عکس هم گرفتیم ولی چون یکمی تاریک بود عکسها زیاد خ...
24 خرداد 1391

عروسی

فردای روزی که از شمال برگشتیم عروسی دعوت بودیم درسته که به خاطر فوت عمو محمد دلمون نمیومد بریم ولی اگه نمیرفتیم هم بد میشد.عروسی تو یکی از باغ های شاندیز بود اونجا چند تا عکس از تو وشادی جون(دختر عمه شما) گرفتم. ...
23 خرداد 1391