اومديم تبريز
عزيزم چند روزه كه زياد وقت نكردم بيام و واست مطلب بزارم.نميدونم اين روزها هم وقت ميشه تا عكساي خوشگلت رو بزارم يا نه.الان زود اومدم اينارو واست بنويسم وبرم. 24 خرداد مامان جون و باباجون و ماماني(مامان مامان جون) رفتن مكه و 6 تير به سلامتي برگشتن . آنا جون و دايي امين هم به خاطر برگشتن مامان جون اينا 3 تير اومده بودن مشهد و چند روز پيشمون بودن.1شنبه ميخواستن برگردن تبريز كه من و تو رو هم باخودشون آوردن.يه كوپه قطار گرفتيم و با هم اومديم تبريز.ديروز رسيديم اينجا خيلي وقت بود كه تبريز نيومده بوديم عزيزم از بعد عيد ديگه نيومده بوديم خيلي دلمون واسه همه تنگ شده بود.از وقتي رسيديم اينجا من تو رو كمتر بغل ميكنم آخه همه تو رو بغل ميكنن و باه...








