سام سام، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

پسر یکی یه دونه ی ما

اولین خراب کاری

عزیز دلم دیروز برای اولین بار یه چیزی رو شکستی.بغل بابا بودی که عروسک دکوری روی یخچال رو کشیدی و انداختی زمین و شکستی.من و بابایی کلی خندیدیم و از اینکه تونسته بودی اونو بشکنی خوشحال بودیم.البته اگه بزرگ بشی این کارارو نمیکنی الان چون نی نی هستی اشکالی نداره. اینم عکس عروسک شکسته. ...
1 ارديبهشت 1391

غذای کمکی

پسر گلم روز ١٤ فروردین اولین غذای زندگیت رو خوردی.دکترت گفته بود از پایان ٥ ماهگیت باید غذای کمکی بخوری ولی من خیلی عجله داشتم که زودتر واست غذا درست کنم دیگه دو روز آخر رو نتونستم تحمل کنم واسه همین دو روز زودتر واست غذا دادم.اولین بار خونه باباجونی و از دست آناجون غذا خوردی. دفعه اول حریره بادوم خوردی کم کم دفعات غذاخوردنت رو بیشتر کردم.الان پوره سیب زمینی و پوره هویج و سرلاک برنجی هم میخوری.دکترت گفته در طول روز باید بیشتر از ١٢ قاشق غذا نخوری چون بیشتر خوردن باعث بیماری چاقی در بزرگسالی میشه. عزیزم تو قابلمه خودت واست غذا درست می کنم.  اینم عکسای امروزه ،دوتایی رفتیم حیاط و در هوای آزاد مشغول خوردن پوره سیب زمینی هستی. ...
31 فروردين 1391

وقتی من و بابایی پیر شدیم....

فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن ... یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی تکراری را برایت تعریف کنم وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر ازپیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمید...
31 فروردين 1391

رفتن به سرعین

١٧ فروردین 5شنبه بود تصمیم گرفتیم بریم سرعین.روز اول که اونجا بودیم خوب بود و خوش گذشت ولی روز بعدش وقتی از خواب بیدار شدیم آنا جون حالش بد شد .خیلی نگران شدیم زنگ زدیم اورژانس اومد و بردش درمانگاه ولی به دلیل نبود امکانات کافی گفتن سریع ببرینش بیمارستان اردبیل ولی آنا جون راضی نشد بره اردبیل واسه همین سریع برگشتیم تبریز وبعدش بردیمش دکتر.خداروشکر به خیر گذشت. وقتی داشتیم میرفتیم سرعین وسط راه واسه نهار نگه داشتیم و دایی حسام و باباجونی نهار درست کردن. اینم عکس دایی جون و زن دایی جون سام بغل دایی امین ...
24 فروردين 1391

سامی مهمون رفته

وقتی تبریز بودیم دایی جون و زن دایی جون زود زود میومدن و تو رو میبردن خونشون حتی بعضی شب ها هم می بردن و بعد از اینکه تو رو می خوابوندن میاوردنت.انقدر باهات بازی می کردن که تو از خستگی خوابت می برد.اینم عکست تو خونه دایی جون. ...
24 فروردين 1391